![]() |
![]() |
|
| چشم مي بندم تا مبادا چشمانت را از ياد برده باشم! |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 12:31 توسط fakoor |
|
|
......................................
نقاشی:اثراستادمرتضی کاتوزیان مات و مبهوتم...فلک ساقی جهان ساغر اجل می خلایق جرعه نوش مجلس وی خلاصی هیچکس را نیست اصلی از این ساقی از این ساغر ازاین می .............. بنشینی و چون سبزه دلی شاد کنی بر خیزی چون سرو غم آزاد کنی پاگیری چون آب روان درگذری دریا شوی و ابر کهن یاد کنی |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم مهر 1388ساعت 14:2 توسط fakoor |
|
|
اشک رازی است |لبخند رازی است|عشق رازی است|....اشک آن شب لبخند عشقم بود... !
پائیز ...
دست من از هر بلندا کوتاه شانه ام بی دست بی همراه تو که خود مدعی با من بودنی از خودت غافل غافل چه توانی کرد بهر این تنها راهها بسته چشمها کور گوشها پرند از چرند زیستن با دعا به امید شکر ظالم که دلش مگر از سیری بجنبد چه به ما من دگر هیچ نگویم با تو از خدا خویش وطن دنیا بازی آخر لاجرم بازنده میخواهد خانه آخر شد نشد منزل ما
تا انتهاي شب تاب گيسويش بانسيم باد هي مي رقصيد دردلم غوغا بود آتشي برپابود جوانه عشقي درآن شکوفا بود اوچه زيبا بود در نگاه من مثل رويا بود درخيال من بر لبان او حک شده لبخند بر لبان من نقش يک پيوند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 20:42 توسط fakoor |
|
|
لباسها غرق در بیهودگی بود/چمدان را بستیم
از شدت تهوع بیدار شدم. تمام حفرهی شکمیام را انگار بیوقفه در هم بپیچند و رها کنند و باز بپیچند و رها کنند. پتو را کنار زدم. از اتاق بیرون لغزیدم. صدای آرام ِ نالهی بیاختیار ِ خودم را میشنیدم. راهرو و حیاط خلوت، تاریک. هوا سرد و نمناک. پوستام مرطوب. چشمانام کمی خیس. نور جوری میپاشید از پشت پردهی نباتیرنگ ِ ایوان که همهچیز را کبود میدیدم. ترسیده بودم. شاید از اینکه تاریک بود و اولین بار بود داشتم میرفتم توی روشویی حیاط خلوت خانهی کسی بالا بیاورم. در کشویی حیاط را باز کردم. بیرون آمدم. بستماش. میلرزیدم. از سوراخهای دماغام بخار بیرون میزد. زیاد و بیوقفه. مثل اسبهای نفسبریده که تمام شب را دویدهاند. نشستم لب حوض ِ کاشیفیروزهای. دستام را فرو بردم در آب. یخ بود. یخ. آن یکی دست را هم فرو بردم. ابرها چه پایین آمده بودند. یاد حرف دوستی افتادم. بهم گفته بود «مه، مخ تو را زائل میکند زهرا». خندیده بودم آن روز. از آن خندههای دردآلود. دستهایم کرخت شده بودند توی آب. بیرونشان آوردم. دلام دور خودش میپیچید. کف دو دست را گذاشتم روی پیشانی، آرنجها را روی زانوهایم. حالتی است که آدم نگاهاش به پایین دوخته میشود. دیدم دمپایی نپوشیدهام. انگشتهای پایم، سرد و برهنه، نشسته بودند میان نقوش آن موزائیکهای قدیمی. رنگ روشن و مات ِ لاک هم توی آن نور، به کبودی میزد. همهچیز به طرز عجیبی آشنا بود. حس میکردم دیدهام تمام این لحظات را قبلن. یک بار هم نه، که چندین بار. توی قسمتی از این خاطرهی گنگ، دارم موهایم را باز میکنم. و صدای یک مرد هست. صدای در آمد. سر بلند کردم. عمویم زل زده بود بهم. بیاختیار گفتم shit. نمیخواستم کسی ببیندم آنجا، سرمازده و پابرهنه. پرسید روبهراهام یا نه. گفتم آره. گفتم بیخواب شدهام. گفت آهان. آمد برود تو، برگشت گفت «بچه هم که بودی مدام میآمدی لب حوض مینشستی، یادت هست؟ به ماهیها نان میدادی؟» هجوم یاد : رنگ موهای فاطمه زیر نور شدید آفتاب، وقتی روی پلههای حیاط خلوت نشسته بود، عمو ازش عکس میگرفت/بوی عطر عمو، وفتی داشت موهای پسرانهکوتاهشدهام را از روی پیشانیام پس میزد و میگفت موهایت سایه میاندازند روی چشمهایت چقدر/پدربزرگ، عصا به دست، ایستاده روی ایوانی که آن موقع پنجرههایش هنوز پرده نداشت/آن بلوز زردرنگام که پاییناش گل داشت/پلوی نارنجیرنگ شیرینی که مادربزرگ پخته بود با هویج و زعفران و الخ، و من دوست نداشتم/خودم، پشت کامپیوتر قدیمی عموهایم، در حال نقاشیکشیدن با paint/نانی که تمام شده بود و ماهیهای قرمز که نوک انگشتانام را تُک میزدند. گفتم «ها. الان یادم آمد». خندید. گفت عجب بچهای هستی تو. سرما نخوری؟ خندیدم. گفتم الان میآیم تو. سر تکان داد و رفت. بلند شدم ایستادم جلوی سینک. کمی توی آینه خودم را نگاه کردم. موهایم را باز کردم، دوباره بستم. دلدرد بود. تهوع کمی بهتر شده بود. برگشتم حوض را نگاه کردم. ماهیقرمزها کف آب ِ فیروزهای، دور هم خوابیده بودند. د
هانهای معصومشان آرام میجنبید به تنفس. دیدم چه بیوزناند.
شازده کوچولو از بيابان گذشت و جز به يک گل به چيزي برنخورد، گلي که سه گلبرگ داشت، گلي ناچيز... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 22:15 توسط fakoor |
|
|
بارون هیج کاری نشد به تدبیرم
چه کنم،مبتلای تقدیرم
با قضا من نه مرد مصلحتم
با قدر،من که و چه تدبیرم
چون گریزم ز دست بخت سیاه
پشه ی پای مانده در قیرم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 22:5 توسط fakoor |
|
|
ساده ای یا زمانه را به بازی گرفته ای به چشمانم نگاه کن...
سیاهی مردمکانم، طبل پاره نیزه های عریان کلام توست خوابم را لبخند بزن وخیالم را تا پس توی ترانه بی کسی فریاد کن تا انتهای جاده فراق همراهم باش... دست در دست ونگاه درنگاه خسته ای یا چشمانت را سرمه خاک کشیده ای؟ رنگین کمان آرزوهایم رنگ باخته ابروان مهتاب است مسافرتنگه تاریکیم در مسیر یخ زده خواب اینجایم... در انتهای خط کمی مانده به آخرین پاراگراف سقوط یا دستم را بگیر... یا ببند دفتر خاطرات احساس را!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 20:20 توسط fakoor |
|
|
يک کلاغ تنها! *** |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 21:44 توسط fakoor |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 0:37 توسط fakoor |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بربادمیرود هر روز
آرزوهای گذشته من از یاد می برم هر روز آنهایی را که دوستشان دارم و آینده زیبایی خود را از دست میدهد مثل فرشته ای که پیر شده باشد. و (خوب می دانم سالهاست که مرده ام) |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 آبان 1386 اردیبهشت 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
پیشه ام نقاشی است(می خواهم بال و پری در شعر بگیرم) |
|
RSS
|